عشق ممنوعه

عبدالله

من در روی سکوی تنهائی روی لبه ء ایوان بی کسی پرنده ای دیدم که آواز سکوت زمستان را می خواند در شرجی تابستان و در کولاک زمستان هیچ گاه میهمان آسمان نشد از بام خانه به هیچ جائی نرفت اشک می ریخت و در اوج اشک هایش فقط نام تو را صدا می زد آن پرنده ء تنها من هستم که جز تو به هیچ کس ِ دیگر روی نیاوردم امشب عمرم را ارزانی یکبار دیدن تو می کنم تو هم به خاطر من در آتش ناملایمات و سرزنش ها سوختی تو هم مثل من منتظر وصال بودی من امشب اشک هایم را به پاس مهربانیت به گُل یاس سپید قلبت ارزانی می کنم و زندگی را با تمام زیبائی هایش فدای سکوت چشمانت می کنم .

(عبدالله)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 19:14  توسط عبدالله  | 

شادی پروانه ایست كه هر چی تقلا كنی نمی توانی آن را شكار كنی باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیند ....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 19:13  توسط عبدالله  | 

زیبایی را در وجود آدمهای اطرافمان ببینیم همانهایی که دوستشان داریم نه آنانی که زیبارویند.................!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 19:12  توسط عبدالله  | 

ﺩﺭ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ حسی ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﻣﻴﺬﺍﺭﻥ ” ﻏﻴﺮﺕ “
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺣﺲ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﻣﻴﮕﻦ “ﺣﺴﺎﺩﺕ “
ﺍﻣﺎ...
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺩﻭﺷﻮﻥ ﻣﻴﮕﻢ ” ﻋﺸـــــــــــﻖ “
ﺗﺎ ﻋﺎشـــق نباشی
نه غیرتی میشی نه حـســود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 19:12  توسط عبدالله  | 

ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﯽ ﭘﺸﺖ ﺟﻤﻠﻪ

" ﺗﻨﻬﺎﻡ ﻧﺬﺍﺭ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ "

ﭼﻪ ﻏﺮﻭﺭﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ؛

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ !...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 19:11  توسط عبدالله  | 

یـادت باشه وقتی همه کس كسی میشى

اون بعد تـو بی کس میشه

یـا برای كسی همه کس نشـو یا اگه شدی

مراقب بی کسی هاش باش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 19:11  توسط عبدالله  | 

بعضی موقع ها

دلت گرفته

ناراحتی

بالاخره یه مرگیت هست

همون موقع ای که به حضور یکی خیلی نیاز داری

تو همون لحظه به جا اینکه وایسه ارومت کنه

حالتا بدتر میکنه و میره

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 19:10  توسط عبدالله  | 

هر شب مرا با خود میبری

میبری به جایی که تاریک است و روشنایی آن تویی

هرشب مرا به اوج میبری

میرسیم به جایی که نگاهت همیشه آنجا بود

ما یکی شده ایم با هم

همیشگی شده عشقمان، بگو از احساست برای من…

همیشه میگویم تو تا ابد برایم یکی هستی ،

یکی که عاشقانه دوستش دارم ، یکی که برایم یک دنیاست….

دنیای زیبایی که درون آنم

ببین یک دیوانه دائم نگاهش به چشمان توست ، من همانم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 19:9  توسط عبدالله  | 

تااینکه توآمدی
آمدی وقدمهایت بهاررادرقلبم تداعی ساختند
آمدی ونگاه گرمت سردیم رابه آغوش کشیدند
آمدی وبهانه ای گشتی بس زیبابرای زیستن...
آمدی ورهنمونم ساختی...
”زیستن“راآموختم...
”عشق“راآموختم...
قلب کوچکم همه رامرهون توست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 19:9  توسط عبدالله  | 

از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخ داد:

در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنیست

که هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت:

تــو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند

چنین لذتی را ببرد مگر آنکه ..

درونش مانند من ،

از کاه پر شده باشد ...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 19:8  توسط عبدالله  | 

مطالب قدیمی‌تر